زندانی وجدان
پنجشنبه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۴، ۰۹:۳۴ ق.ظ
آنقدر بی وجدانی در سازمان و فرقه
مجاهدین رواج یافته که دیگر صحبت کردن از وجدان و محکمه درون برای این گروه
تروریستی معنایی ندارد و به تمسخر گرفته می شود، بی وجدانی و دروغ جزء
لاینفک روابط تشکیلاتی و موضعگیری های سازمان شده و جداشدگان را با بی
وجدانی تمام به باد فحش و ناسزا می گیرند....

این مطلب طنزی می باشد برگرفته از کتاب مترسک شنی نوشته نحقد میسیسیان نویسنده ارمنستانی که دلیل انتخاب آن از طرف بنده، اندر باب بی وجدانی ها و نقض مکرر عهدها توسط رهبران فرقه رجویه می باشد که وجدان بشری را به بازی و بازیچه گرفه اند.
شما وجدان دارید یا ندارید؟ ممکن است بعضی ها فکر کنند عجب سؤال مسخره ای همانطور که همه آپاندیس و اسم و آرزو دارند، وجدان هم دارند. وجدان که مثل عقل نیست بعضی ها داشته باشند و بعضی ها نه!
در پاسخ این بعضی ها باید گفت درست است که همه انسان ها همانطور که آپاندیس و اسم و آرزو دارند وجدان هم دارند، ولی باور کنید خیلی از انسان ها همانطور که آپاندیس خود را عمل و اسمشان را فراموش می کنند و آرزویشان را به باد می دهند، وجدان خود را عمل می کنند و فراموش می کنند و به باد می دهند.
برای کسانی که علاقمند هستند بدانند جای دقیق وجدان کجاست، باید بگویم وجدان جایی میان قوزک و پاشنه پای چب است که با یک عمل ساده می توان آن را درآورد و دور انداخت! حالا این وجدان که به قاضی درونی معروف است و تنها کارش عذاب دادن انسان چگونه قضاوت می کند؟!
انسان تا زمانی که دست از پا خطا نکرده است، سر و کارش با وجدان نمی افتد، همانطور که تا زمانی که ورزش نکند آپاندیس اوت نمی کند، اما به محض اینکه مرتکب گناهی شود یا حقی را ناحق کند و خلافی انجام دهد و قانونی را زیر پا بگذارد، بلافاصله دچار تورم وجدان می شود و از سوی وجدان به دادگاه درونی کشیده می شود.
وجدان ها معمولاً خودشان وجدان ندارند، به همین دلیل است که همیشه صاحب خود را به اشد مجازات محکوم و به جبران گناه و پرداخت خسارت و اظهار ندامت مجبور می نمایند و تا زمانی که فرد نخواهد جبران مافات کند و آب ریخته را به جوی باز گرداند و مقاومت کند وجدانش مدام او را عذاب روحی می دهد و او را بی رحمانه شکنجه می نماید، تا اینکه بالاخره قاتل برود خودش را به پلیس معرفی کند و بگوید که دوستش را داخل رودخانه هل داده است.
پسر به پدرش بگوید، پولی را که برای شهریه دانشگاه از وی گرفته بود، خرج اتینا کرده و دزدکی سیگار می کشد! زن به شوهرش بگوید پیراهن گران قیمتش را باد از روی طناب رخت برده، بلکه او موقع اتو زدن آنرا سوزانده! و مرد هم برود پیش کشیش و اعتراف کند که چهل مرتبه زنش را کتک زده، دو بار به دوست دخترش دروغ گفته، دوچرخه پسر همسایه را دزدیده و فروخته! تا همه با خیالی راحت و وجدانی آسوده دوباره به زندگی خود ادامه دهند، اما من یکسال است که زندانی وجدانم هستم و هر روز شکنجه می شوم، چون جرأت نمی کنم بروم پیش تنها کشیش روستا اعتراف کنم که آنکس که در مراسم جن به او ندانسته تنه زد و او را داخل استخر انداخت من بودم، صاحب اتومبیلی که جلوی در پارکینگ منزل وی پارک شده بود و کشیش نتوانست خودش را به موقع به مراسم برساند من بودم که جای پارک پیدا نکردم! هنگام خاکسپاری لئن آن سنگی که به سر کشیش خود و سرش را شکست من برای دور کردن کلاغ ها پرتاب کرده بودم!!
18 شهریور 94
نویسنده: سینا سپهر