سراب مجاهدین

کسانیکه زمانی همه چیزشان بدست سازمان به تاراج رفت خواهان بازگشت اسرای تحت اسارت این سازمان وحمایت از خانواده های آنان برای ملاقات فرزندان خود می باشند

سراب مجاهدین

کسانیکه زمانی همه چیزشان بدست سازمان به تاراج رفت خواهان بازگشت اسرای تحت اسارت این سازمان وحمایت از خانواده های آنان برای ملاقات فرزندان خود می باشند

اوایل ماه سپتامبر سال 2001 بود که من به شدت بیمار شدم. درجه تب من به 42 هم رسیده بود. همان شب مریم رجوی یک نشست گذاشته بود. در حالی که تب و لرز شدیدی داشتم، به من گفتند که باید در نشست شرکت بکنم. ولی عملا نتوانستم بروم. چند روزی بود که هیچ نشستی نبود و فرصتی بود که همه نفس راحتی بکشند. روز 11 سپتامبر 2001 من توی سالن خوابگاه استراحت می کردم که از صدای موزیک و جشن و شادی بیدار شدم. وقتی وارد سالن غذاخوری شدم، با صحنه باور نکردنی روبرو شدم. از تلویزیون صحنه های فروریختن برج دو قلو و...

کریم غلامی، ایران فانوس، 10.01.2016

به چند واقعه مهم در این دوران از نشست ها می پردازم. یکی از دوستانم به نام "اردشیر" چند سالی بود که قصد خروج از سازمان را داشت، ولی سازمان تلاش می کرد به هر نحوی که شده او را نگه دارد. او یک استدلال منطقی داشت. تخصص و تشکیلات را نباید از همدیگر جدا باشد(توضیح کوتاهی در این رابطه باید بدهم، در تشکیلات سازمان مجاهدین صلاحیت مسئول بخشی از سازمان شدن ربطی به تخصص آن فرد نداشت و صلاحیت کاملا ایدئولوژیک بود، هر فردی که بیشتر مجیز گویی رجوی را می کرد.  

اردشیر به شدت ناراحتی پا داشت، ولی سازمان به او اجازه نمی داد که به اندازه کافی استراحت بکند و به او مارک تمارض می زدند. تمارض به معنی لغوی فردی که خود را به بیماری می زند و در حالی که بیمار نیست این مارک، توسط سازمان به بسیاری از افراد که بیماری های جدی داشتند، زده می شد تا بتواند آنها را تحت فشار قرار داده و آنها را وادار به کار بکند. دوست من اردشیر، فردی بود بسیار فعال و خلاق و در زمینه ارتباطات، خدمات بسیار زیادی به مجاهدین ارائه داد. اما به دلیل ناراحتی پایش نیاز به استراحت بیشتری در طول روز داشت، ولی تشکیلات مجاهدین این اجازه را به او نمی دادند و مستمر به او مارک تمارض می زدند و او را تحت فشار قرار می دادند.

در این دوره از نشست ها اردشیر را مجبور کردند که برای صحبت کردن و یا همان سوژه شدن، به قسمت جلوی سالن و پشت میکروفون برود. مسعود رجوی، ابتدا تلاش کرد که او را با تطمیع و تهدید به ماندن در مجاهدین بکند، ولی اردشیر ایستادگی کرد و فریب شیادی های مسعود رجوی را نخورد. از آن لحظه به بعد همه فریاد می زدند که "طعمه برو گمشو" و یا "اعدام، اعدام" وحشیگری که من هرگز مثل آن در مجاهدین ندیدم.

اوایل ماه سپتامبر سال 2001 بود که من به شدت بیمار شدم. درجه تب من به 42 هم رسیده بود. همان شب مریم رجوی یک نشست گذاشته بود. در حالی که تب و لرز شدیدی داشتم، به من گفتند که باید در نشست شرکت بکنم. ولی عملا نتوانستم بروم. چند روزی بود که هیچ نشستی نبود و فرصتی بود که همه نفس راحتی بکشند. روز 11 سپتامبر 2001 من توی سالن خوابگاه استراحت می کردم که از صدای موزیک و جشن و شادی بیدار شدم. وقتی وارد سالن غذاخوری شدم، با صحنه باور نکردنی روبرو شدم. از تلویزیون صحنه های فروریختن برج دو قلو و کشته شدن مردم را نشان می داد و مجاهدین بخاطر این جشن گرفته بودند. دو سه روز این جشن ادامه پیدا کرد. مسعود رجوی یک جلسه مخصوص بخاطر این حمله تروریستی به مردم آمریکا، گذاشت. در این جلسه دیگر خبری از فحاشی و توهین و ضرب و شتم نبود، بلکه موسیقی و شیرینی خوری بود. وقتی صحنه های برخورد هواپیما با برج های دو قلو را نشان می داد، همه دست می زدند و برای این حمله تروریستی فریاد شادی می کشیدند. البته شادی مسعود رجوی بیشتر از یک هفته به طول نکشید، با اولین موضع گیری آمریکا برای به مجازات رساندن تروریستها، ترس و وحشت وجود مسعود رجوی را گرفته بود، برای همین شروع کرد به تابلو کشیدن که با چه شرایطی روبرو خواهند شد. حتی یکبار هم آماده باش برای خروج از شکنجه گاه باقرزاده را دادند. مدتی همچنان در شکنجه گاه باقرزاده، باقی ماندیم. البته دیگر خبری از آن جلسات نبود تا زمانی که مسعود رجوی مطمئن شد که آمریکا به عراق حمله نخواهد کرد و تمرکز خود را روی افغانستان و القاعده گذاشته، اجازه بازگشت به قرارگاه ها را داد.

خائنانه ترین طرح در این نشست چند ماهه اجرای طرح "غسل هفتگی" بود. بخاطر موضوعی از سالن خارج شده بودم. وقتی برگشتم دیدم که تعداد زیادی دوباره پشت میکروفون جمع شده اند. از یکی سئوال کردم که موضوع چیست، گفت که "برادر" یعنی مسعود رجوی، بخاطر عبور سرفرازانه ما از این نشست ها به ما یک هدیه داده و آن "غسل" است. پرسیدم، یعنی چه گفت که روزانه باید تناقضات جنسی مان را بنویسیم و در جمع بخوانیم. شیوه برگزاری این جلسات، طی چند روز تغییر کرد و نهایتا به این شکل شد که هر فرد باید روزانه تناقضات جنسی خود را یاداشت بکند و در آخر هفته در جمع هم رده ای های خودش آن را بخواند و مسئول این جلسات "برادر ارشد" یعنی در رده تشکیلاتی مردان ارشد ترین فرد باید این جلسات را اداره بکند.

چنانکه قبل هم در رابطه با انقلاب ایدئولوژیک نوشته ام، انقلاب ایدئولوژیک درونی مجاهدین، بر این پایه ساخته شده است که احساسات انسانی هر فرد را درون خودش بکشند تا آن فرد تهی از هر احساس انسانی شود و در نتیجه آن فرد بطور کامل تحت فرمان بشود. مسعود رجوی، طرح غسل را از سال 1368 طراحی کرده بود. ولی تا سال 1380 نتوانست آن را عملی بکند. در این دوره از نشست ها چنان افراد را سرکوب کرده بود که هیچ کس شهامت مخالفت نداشت. به همین دلیل مسعود رجوی توانست این طرح خائنانه خود را اجرا بکند.
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۱۰/۲۲
مانی احمدی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی