در نجف زیر پرچم سرخ
دوشنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۴، ۰۸:۴۸ ق.ظ
نمیدانم چند ساعت گذشت و چگونه گذشت تا به
نجف رسیدیم. کیف و موبایلم را در ماشین گذاشتم. نمیخواستم هیچ تعلق مادی
را با خود حمل کنم. بعد از توضیحات مترجممان از پارکینک ماشینها بهسوی
حرم به راه افتادیم. قرار شد بعد از اذان و نماز ظهر همگی زیر پرچمی سرخ
مقابل حرم جمع شویم.


جسم خسته از لیبرتی را به امید دیدارِ صوتی یک طرفهی فردا به هتل رساندیم.
از بلند گوی هتل اعلام شد که فردا صبح راس ساعت پنج و نیم آمادهی سفر زیارتی به نجف و کربلا باشیم.
قلبم از جا کنده شد. حدس زدم از فردا دیگر برادرهایم مرا نمی شنوند.
انگار در دلم رخت چنگ می زدند....
اشک امان چشمانم را بریده بود.
تا صبح خواب به چشمانم نرفت. فقط و فقط نوشتن آرامم میکرد...
ساعت چهار برخاستم برای خواندن نماز و آماده شدن.
خواهرانم از فرط خستگی و کسالت نتوانستند برای سفر زیارتی مهیا شوند. من اما باید به عهد خود جامه عمل میپوشاندم.
به پذیرش هتل که رسیدم اکثر خانوادهها جمع بودند. گویا هیچکس جز من نمیدانست که امروز روز آخرست...
همه از خواهرانم میپرسیدند و مدام یادآوری نبودِ آنها درکنارم چه طعم تلخی داشت. انگار که یک روح بودیم در سه قالب که اکنون جدا افتاده بودیم...
نمیدانم چند ساعت گذشت و چگونه گذشت تا به نجف رسیدیم. کیف و موبایلم را در ماشین گذاشتم. نمیخواستم هیچ تعلق مادی را با خود حمل کنم. بعد از توضیحات مترجممان از پارکینک ماشینها بهسوی حرم به راه افتادیم. قرار شد بعد از اذان و نماز ظهر همگی زیر پرچمی سرخ مقابل حرم جمع شویم.
کفشهایم را در کمدی شیشهای گذاشتم و خود را به آغوش گرم و تپنده حرم سپردم.....
بیرون که آمدم فقط دو نفر از همسفران نشسته بودند زیر پرچم سرخ. یکی از یزدیها خواهش کرد برای خریدن کفنی همراهیش کنم. گشتن در کوچههای نجف، گشتن بهدنبال دو جفت کفنی نجفی زنانه و مردانه دلم را بیقرارتر میکرد. کفنیها را که خریدیم و باز گشتیم به اتفاق همسفران راهی شهر کربلا شدیم. وداع سخت بود و من وداع نکردم. دری نجفی را از مقابل حرم به گرو خریدم تا وقت نجات برادرانم هدیه به حرم کنم.....
هما ایرانپور اسفند 1394
از بلند گوی هتل اعلام شد که فردا صبح راس ساعت پنج و نیم آمادهی سفر زیارتی به نجف و کربلا باشیم.
قلبم از جا کنده شد. حدس زدم از فردا دیگر برادرهایم مرا نمی شنوند.
انگار در دلم رخت چنگ می زدند....
اشک امان چشمانم را بریده بود.
تا صبح خواب به چشمانم نرفت. فقط و فقط نوشتن آرامم میکرد...
ساعت چهار برخاستم برای خواندن نماز و آماده شدن.
خواهرانم از فرط خستگی و کسالت نتوانستند برای سفر زیارتی مهیا شوند. من اما باید به عهد خود جامه عمل میپوشاندم.
به پذیرش هتل که رسیدم اکثر خانوادهها جمع بودند. گویا هیچکس جز من نمیدانست که امروز روز آخرست...
همه از خواهرانم میپرسیدند و مدام یادآوری نبودِ آنها درکنارم چه طعم تلخی داشت. انگار که یک روح بودیم در سه قالب که اکنون جدا افتاده بودیم...
نمیدانم چند ساعت گذشت و چگونه گذشت تا به نجف رسیدیم. کیف و موبایلم را در ماشین گذاشتم. نمیخواستم هیچ تعلق مادی را با خود حمل کنم. بعد از توضیحات مترجممان از پارکینک ماشینها بهسوی حرم به راه افتادیم. قرار شد بعد از اذان و نماز ظهر همگی زیر پرچمی سرخ مقابل حرم جمع شویم.
کفشهایم را در کمدی شیشهای گذاشتم و خود را به آغوش گرم و تپنده حرم سپردم.....
بیرون که آمدم فقط دو نفر از همسفران نشسته بودند زیر پرچم سرخ. یکی از یزدیها خواهش کرد برای خریدن کفنی همراهیش کنم. گشتن در کوچههای نجف، گشتن بهدنبال دو جفت کفنی نجفی زنانه و مردانه دلم را بیقرارتر میکرد. کفنیها را که خریدیم و باز گشتیم به اتفاق همسفران راهی شهر کربلا شدیم. وداع سخت بود و من وداع نکردم. دری نجفی را از مقابل حرم به گرو خریدم تا وقت نجات برادرانم هدیه به حرم کنم.....
هما ایرانپور اسفند 1394
۹۴/۱۲/۱۷