سراب مجاهدین

کسانیکه زمانی همه چیزشان بدست سازمان به تاراج رفت خواهان بازگشت اسرای تحت اسارت این سازمان وحمایت از خانواده های آنان برای ملاقات فرزندان خود می باشند

سراب مجاهدین

کسانیکه زمانی همه چیزشان بدست سازمان به تاراج رفت خواهان بازگشت اسرای تحت اسارت این سازمان وحمایت از خانواده های آنان برای ملاقات فرزندان خود می باشند

گنبدهای آرامش

دوشنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۴، ۰۹:۱۸ ق.ظ
حدود 30 سال پیش پس از چند سال بی خبری, خبر آوردند که عمویم (اسم عمویم عبدالرضا زبیدی است) که برای تحصیل به آمریکا رفته بود اکنون در عراق و با گروهک منافقین است. این برای همه خانواده شوک بزرگی بود. از آن روز کابوس ها شروع شد که سرانجام او چه خواهد شد و چگونه با این موضوع باید کنار آمد.


بعد از ظهری از اسفند ماه پس از هماهنگی مختصر به راه افتادیم

و دل به جاده دادیم.

فکرم کماکان مشغول بود و مردد که به کجا میروم و به سوی چه چیزی.....

حدود 30 سال پیش پس از چند سال بی خبری, خبر آوردند که عمویم (اسم عمویم عبدالرضا زبیدی است) که برای تحصیل به آمریکا رفته بود اکنون در عراق و با گروهک منافقین است. این برای همه خانواده شوک بزرگی بود. از آن روز کابوس ها شروع شد که سرانجام او چه خواهد شد و چگونه با این موضوع باید کنار آمد.

از همان روزها با نام این سازمان آشنایی پیدا کردم.

زندگی ما در مسیری  بود و این سازمان در مسیری دیگر. این تناقض برایم قابل حل نبود.

هفتم اسفند هزار و سیصد و نود و چهار

سالها بود که هر از چند گاهی مطالب، مقالات، مصاحبه ها و حتی خاطرات جدا شدگان را میخواندم و تا حدودی با شرایط سازمان آشنا شده بودم.

خواستم برای اینکه به عمویم یادآور شوم که ما هنوز  دوستش داریم به سفر بروم.

با تمام سختیها و مشکلات، عزم سفر کردم.....

در ماشینی که به سمت مهران میرفت سه نفر بودیم که از قضا هر سه برای اولین بار به این سفر میرفتیم، تردید در چهره ها موج میزد.

از تن صدایمان شک و دو دلی شنیده میشد.

صحبتها نا خواسته خارج از چارچوب موضوع سفر بود.

تا اینکه به مهران رسیدیم

تردیدها و دو دلی ها لحظه به لحظه بیشتر میشد.

جمع از استان ما در محل هماهنگ شده مستقر شدیم.

در این بین، یکی از افراد که با تجربه تر از ما بود و سالها در مسیر مبارزه با فرقه رجوی قرار داشت به خوبی جو را آرام کرد. "احمد هاجری" خاطرات تلخ و شیرینی از اتفاقات و حوادث سالهائی که بخاطر آزادی برادرش از چنگ این  فرقه در گیر بوده را میگفت و ما غرق در خنده و تعجب  میشدیم.

او زیرکانه جو مردد را آرام کرد و امیدوار به حرکتی رو به جلو.

با  مشقت زیاد شام را تهیه کرد و خودش فرصت نکرد حتی لقمه ای در دهان بگذارد.

صبح شد.

پس از صبحانه به همراه برادران کرد که نیمه شب به ما ملحق شده بودند به سمت پایانه مرزی به راه افتادیم.

دوستانی از دیگر استانها هم آنجا بودند. با تأخیری قابل توجه از مرز گذشتیم و به سوی بغداد حرکت کردیم.

همزمان با غروب آفتاب به کاظمین رسیدیم.

گنبدهای زیبای حرم با صفای امامین کاظمین در آن گرگ و میش هوا چنان آرامشی بر دلهایمان نشاند که همه رنج سفر و خستگی از یادمان رفت

پس از صرف شام به زیارت رفتیم

و فقط خدا میداند که این حرم با صفا چه آرامشی بر دلمان نشاند.

پس از شام برای یک  سورپریز در رستوران هتل جمع شویم.

همه متحیر بودیم از اینکه چه غافلگیری در پیش رو داریم.

در میان صحبتها و همهمه ها ناگهان فردی وارد شد.

چهره اش خاص بود. ترکیبی از هیجان و شادی در آن صورت لاغر موج میزد.

آشور ورشی برادرش را سخت در آغوش می فشرد.

آغوشی به وسعت ۲۸سال دوری. اشکها و لبخندها و بغضهای همه ی همراهان بهانه ای میخواست برای ترکیدن. چه بهانه ای قشنگتر از وصال این دو برادر که همدیگر را غرق بوسه می کردند.

تحمل دیدن این صحنه ها سخت بود. بی اختیار همراه شدم با سیل اشک و ناله های فراق مادران و پدران و خواهران و برادران و فرزندان چشم انتظاری که خود را در چین لحظاتی می دیدند به تمنای وصال....
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۱۲/۱۷
مانی احمدی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی